صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
اسماعيل : اوني كه از رفاقت و مردانگي حرف مي زند از هوا از پشت سر خنجر به آدم ميزند... |
در میان خوب رویان من خوب روی من تویی گر نترسم از خدا میگم خدای من تویی مرغ شب خوابیده از عشق تو بیدارم هنوز دیده نابینا شد مشتاق دیدارم هنوز گل به گل چیدم که تعریف کند روی تو را از کدام غنچه بچینم که دهئ بوی تو را دست از طلب ندارم تا جانه من بر اید یه تن رسد به جانان یا جان ز تن بر اید ای دل اگر عاشقی {در پی دلدار باش} بر در دل روز و شب منتظر یار باش خمی که بر ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان منه زاره ناتوان انداخت من زرفاقت به تو دل باختم بنده شدم از تو بتی ساختم من به خدا بت شکن نیستم وای اگه تو نباشی من کیستم ای که از یار شان یار می طلبی یار کجاست همه یارند ولی یار وفادار کجاست من از زندان نمی ترسم که زندان جاودان است من از دنیای می ترسم که نامردان فراوان است همتون را دوست می دارم esi marefat
|
|
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 0:1 توسط اسماعيل... |
| مدير وبلاگ |
|
  سلام... |
| نوشته قبلیم |
|
هفته سوم آذر 1385 |
| بازديد وبلاگ |
|
|
|
|
|
براي كد قالب
اينجا
كليك كنيد. |