صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
اسماعيل : اوني كه از رفاقت و مردانگي حرف مي زند از هوا از پشت سر خنجر به آدم ميزند... |
|
سلام با معرفتا اسیرتم به مولا...
می خوام درباره زندگیم و گذشته هایم بهتون بگم. از شما سپاسگذارم که دارید به خاطراتم توجه میکنید روزی روزگاری من بودم و یه دختره با مرام. اولش با یک نگاه عاشقش شدم نمی دونم یعنی دست خودم نبود بعد از ۲ سال بجز خوبی و محبت و دلسوزی چیزه دیگه ای از اون ندیدم این طوری بهتون بگم که اون برای من یه فرشته بود. اینو تمام خانواده ام می دونستند بگذریم سره شمارو درد نیارم بلاخره یه کاری کردم که خانواده من و اون رفت وامد خانوادگی پیدا کردیم گذشته از اینا بهتون بگم که من و اون انقدر خوب بودیم که هر روز صبح از خواب بیدا می شدم اولی صبح بخیر رو به اون می گفتم باور کنید حتی یه روز نشده بود که من و اون با هم دعوا کنیم. خلاصه بگم بعد از چند مدت توی خیابون داشتیم می رفتیم نا مرد یه راننده از پشت عزیزم را زیر گرفته بعد از یک هفته کما بودن عمرشو داد به شما این خاطره مال یک سال پیش بود می خوام اینو بهتون بگم که من از خدا گلمندم برای اینکه : چرا خوبان زود میمیرند اون دختر کسی نبود جز یه دختره مهربون و دلسوز بنهم دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره اسمون فریاد زدم یا تو بیای یا منو پیشت برسون عزیزم تو نمی دوی بی تو چه درد کشیدم حقیقت رو واست بگم به اخره خط رسیدم رفتی منم تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت ما اوارگی روحش شاد ویادش گرامی باد به یاده عزیزه سفر کرده
|
|
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:14 توسط اسماعيل... |
| مدير وبلاگ |
|
  سلام... |
| نوشته قبلیم |
|
هفته سوم آذر 1385 |
| بازديد وبلاگ |
|
|
|
|
|
براي كد قالب
اينجا
كليك كنيد. |